تبلیغات
کانـون مـهـدویــت دانـشگـاه پـیـام نـور مـرکـز کـرمـانـشـاه( مــنـتــظــران پــیــام نــور )
photo #1
photo #2
photo #3
photo #4
photo #5
photo #6
photo #7
السلام علیک یا ابا صالح المهدی
لهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ
اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ
یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ
خدایا بلاء عظیم گشته و درون آشکار شد و پرده از کارها برداشته شد و امید قطع شدو زمین تنگ شد و از ریزش رحمت آسمان جلوگیرى شد و تویى یاور و شکوه بسوى تو است و اعتماد و تکیه ما چه در سختى و چه در آسانى بر تو است خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد
آن زمامدارانى که پیرویشان را بر ما واجب کردى و بدین سبب مقام و منزلتشان را به ما شناساندى به حق ایشان به ما گشایشى ده فورى و نزدیک مانند چشم بر هم زدن یا نزدیکتر اى محمد اى على اى على اى محمد
مرا کفایت کنید الزمان فریاد، فریاد، فریاد، دریاب مرا دریاب مرا دریاب مرا همین ساعت همین ساعت هم اکنون زود زود زود اى خدا اى مهربانترین مهربانان به حق محمد و آل پاکیزه اش
ما پرده داران غیبتیم و دعاگویان ظهور (2)....

نوشته های زیادی با موضوعیتِ صحبت کردن با امام زمان (عج) خوانده و شنیده ایم. اما  اینجا  نوشته هایی متفاوت، از کسی هست که امر + به "جمعه نویسی" شده است.

 و به قول خودش :

 بگذارید من به زبان شبانی خویش، خطاب به موسی ِ خوبم بنویسم. اصلاً تفاوت این «آقای من» گفتن های من با بسیاری از «آقای من» های دیگر همین است که آقای ِ من، نه چون تندیس قدیس، بی اثر و صامت و ساکت در کنج طاق است و نه چون نور دور از بساط روز و شب، در آسمان به مناجات خویش مشغول. آقای ِ من، با من، در زندگی و در میان همین هیاهوهاست... 

  ( ...... حضرت آقاجان...
مساله قفلی است که بر آسمان و زمین افتاده و مفتاح آن شمایید. آنچنان که فرمود « لَهُ مَقَالِیدُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (زمر/62: کلیدهای آسمان و زمین برای اوست) و حال ما به مانند تشنگان لب چشمه ای هستیم که از ما تا سیرآب شدن یک کلید فاصله است و صدها سال بر سر این رمز ناکام مانده ایم.

  ...... حالا به رغم این فقر مقدر در مصاحبت ما خدمت شما، تردید نیست که همچنان آداب و احکام میان امام و ماموم جاری است. مگر نه اینکه در اقامه به جماعت، اتصال شرط صحت است. حال که ما قامت به نیت امامت آن جناب بسته ایم، مرحمت فرموده و مراعات ماموم لنگ فرمایید. مبادا فاصله تان از ما آنقدر شود که اتصال برهم خورد که اگر چه ما در خورد وصل شما نیستیم اما رعایت احوال ماموم بر امام عادل فرض است... نیست!؟ )

 ( ..... ما که با خدای خود چنین گم راه می رویم با بنده اش عجب نیست اگر چنین کنیم آقاجان... به خیالمان این ماییم که چند صباحی به سلام سپری کرده ایم و در دلمان چشم انتظار علیک از شماییم. بی خبر که ما تنها از عهده علیک گویی به چند سلام مختصر برآمده ایم و چه بسیار دعوت های شما که از جانب ما بی جواب مانده است...
علیک السلام آقاجان... ) 

( ..... حضرت آقاجان، اهل کسب را می بینید؟ برای خودشان مرام و شیوه ای دارند.  ......
  آ
قاجان... این سعی و دقت اهل کسب در طبقه همکف خلقت، که طبقه محسوسات است، اسباب شرمندگی است برای آنانی که سودای کسب در طبقه بالا را را دارند. یعنی کسب در طبقه معقولات. میشود نظری کنید که ما نیز در کسب خود لااقل به اندازه اهل طبقه همکف بازار، همت کنیم؟ ) 


 ( ......
حضرت آقاجان... شما بفرمایید ما در تدبیر توشه خویش چه کنیم!؟ سفر چند روزه و چند ساله را که چنین تدارک می بینیند، حال ما چه باید اندیشه کنیم برای سفری به مدت «ابد»؟
 
وقت تنگ است و چشم دوخته ایم به افاضه و اشاره امیر کاروان، که دلخوشیم اگر خورجینمان تهی است، در عوض با کاروان شما رهسپاریم... که به مقصد مرگ، هزاران کاروان روان است و هر گروه با امیر خویش راهی است... هرکس خود انتخاب میکند که مرگ را با کدام کاروان ملاقات کند و پشت سر کدام ساربان، به منزلگاه رسد. ) 


ادامه مطلب


  02:45 ب.ظ  سه شنبه 29 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
و این بحر طویل است

عصر یک جمعه‌ی دلگیر،
دلم گفت بگویم، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست؟
چرا آب به گلدان نرسیدست؟
چرا لحظه باران نرسیده است؟

و هرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیدست، به ایمان نرسیدست

و غم عشق به پایان نرسیدست.

بگو حافظ دل‌خسته ز شیراز بیاید،
بنویسد
که هنوزم که هنوز است، چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟
و چرا کلبه‌ی احزان به گلستان نرسیدست؟

دل عشق ترک خورد؛
گل زخم، نمک خورد؛
زمین مرد؛
زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،
فقط برد،
زمین مرد،
زمین مرد،
خداوند گواه است،
دلم چشم به راه است
و در حسرت یک پلک نگاه است
ولی حیف نصیبم فقط آه است
و همین آه خدایا برسد کاش به جائی؛
برسد کاش صدایم به صدایی

عصر این جمعه‌ی دلگیر
وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،
تو کجائی گل نرگس؟

به خدا آه نفس‌های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده‌ای ای عشق مجسم
که به جای نم شبنم
بچکد خون جگر، دم به دم از عمق نگاهت


ادامه مطلب
  05:46 ب.ظ  دوشنبه 28 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
المتقدم ولهم مارق

آنجا كه امام حسین علیه السلام در صحنه است 

 اگر در صحنه نباشی هركجا می خواهی باش 

چه ایستاده به نماز چه نشسته به شراب هر دو یكیست 

 شهید اهل قلم آوینی  (ره)

خدایا کمکمان کن آنقدر جلو نرویم که مصداق المتقدم و لهم مارق شویم مثل خوارج که حضرت علی علیه السلام کلمه کامل عدل را به شهادت برسانیم.خدایا کمکمان کن تا آنقدر عقب نمانیم که مصداق و المتأخر عنهم زاهق ... شویم تا امام حسین علیه السلام را لبتشنه شهید کنیم.الهی آمین
  05:38 ب.ظ  سه شنبه 22 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
نماز اول وقت

خاطره ای از نماز شهید همت

همسر شهید حاج محمدابراهیم همت می‌گوید: 

«ابراهیم بعد از چند ماه عملیات به خانه آمد. سرتا پا خاكی بود و چشم‌هایش سرخ شده بود. به محض اینكه آمد، وضو گرفت و رفت كه نماز بخواند. به او گفتم: حاجی لااقل یك خستگی در كن، بعد نماز بخوان. سر سجاده‌اش ایستاد ودر حالی كه آستین‌هایش را پایین می‌زد، به من گفت: من با عجله آمدم كه نماز اول وقتم از دست نرود. این قدر خسته بود كه احساس می‌كردم، هر لحظه ممكن است موقع نماز از حال برود.»




برچسب ها: نماز اول وقت، شهیدهمت،
  05:38 ب.ظ  سه شنبه 22 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
ما پرده داران غیبتیم ودعاگویان ظهور....(1)

نوشته های زیادی با موضوعیتِ صحبت کردن با امام زمان (عج) خوانده و شنیده ایم. اما اینجا  نوشته هایی متفاوت، از کسی هست که مامور  به "جمعه نویسی" شده است.

 و به قول خودش :

 بگذارید من به زبان شبانی خویش، خطاب به موسی ِ خوبم بنویسم. اصلاً تفاوت این «آقای من» گفتن های من با بسیاری از «آقای من» های دیگر همین است که آقای ِ من، نه چون تندیس قدیس، بی اثر و صامت و ساکت در کنج طاق است و نه چون نور دور از بساط روز و شب، در آسمان به مناجات خویش مشغول. آقای ِ من، با من، در زندگی و در میان همین هیاهوهاست...

 

 ( ...... به پندارمان ناپیدا تویی. مرثیه در فراق خورشید نوشتن شده است، فستیوال.... )


  ( ..... ما در قسمت اندرونی وجودمان ارتباطی با هواشناسی نداریم ظاهرا. یعنی صدایی نمی رسد که بگوید «هشدار»... بگوید «اضطرار»... بگوید بدبخت! لااقل تعطیل کن برو یکجا برای خودت خلوت کن ببین در میان این هیاهوی ذرات معلق باطنی قرار است چه غلطی بکنی. به همین جهت چندان کار با «هوای خودمان» نداریم. یعنی هوای همه را داریم الا هوای خودمان... )  


 

 ( ....... چه پاروها شکست و چه قایق ها غرق شد فقط از آن سبب که زاویه وزش اراده خدا را نیافتند و پارو بر خلاف موج ِ خواست ِ او بر آب کوفتند! گاه تنها راه برای رسیدن به ساحل، «سپردن» است. ناخدای ِ باخدا، گاه باید پارو را رها کند، کف قایق دراز بکشد و دستانش را زیر سر بگذارد و خود را کفی بداند ناچیز بر عرصه به پایان اراده خدا... نه؟ )  

 

 

  ( ...... نفرمایید خورشید پشت ابر و فیض علی الدوام انسان کامل و... بله بله؛ اینها همه جای خود. اما عوامی ما را سیراب نمی کند بزرگوار. انگار تفاوتی نمی کند اهل کدام دین و مذهب و مسلک باشی. هرچه باشی، غروب جمعه برایت دلگیر است. یک دلگیری از جنس این جمله: «باز هم نشد...» )

 

( ..... چقدر خوب است که کسی باقی مانده ای از ذات خدا باشد. چقدر باقی مانده «الله» بودن وسیع و عظیم است. چقدر ما تا به امروز از کنار این واژه «بقیة الله» ساده گذشته ایم. اگر باور کنیم که هرچیز را باقیمانده ای است که در ذات با اصل آن تناسب دارد، کافی است که باور کنیم چه مقام رفیعی است زیستن در همسایگی «بقیه الله».

این روزها، آدمیزاد جماعت در هر رنگ و نژاد و باور و جنس و اقلیم؛ در کاخ های خوشبختی و یا در کوخ های محرومیت، در دقایقی از شبانه روز خود عمیقاً به لمس این احساس نائل می آید که «چیزی کم است» و در این کثرت ِ چند میلیاردی، چه بسا تعداد قلیلی هستند که می دانند، آنچه کم است، همان چیزی است که خدا برای ما باقی گذاشته و ما در سرشت خود، به او شیفته ایم... حتی اگر ندانیم کیست و کجاست.  )  

 

  ( ..... درد آنجاست که آهسته آهسته خو میکنیم به اینکه نیستید. جای خالی نامهایتان که نام بنشیند، «غیبت» در ذهن ما، رنگ دار تر از آن می شود که هست. غایب ماییم... غایب از معرفت... حضور ما کاش دور نباشد آقاجان! )




  09:38 ق.ظ  یکشنبه 20 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
مگر خدا بخیل است؟


شرح مختصر حدیثی از امام عسكری علیه‌السلام

ارفع المسالة ما وجدت التّحمّل یمکنک...

تا جایی که می‌توانی و ظرفیتت اجازه می‌دهد، درخواست و مسالتی نداشته باش.

چرا؟ چون خدا محال است آنچه مورد نیاز توست را به تو عطا نکند؛ خدا رزاق ماست و برای هر روز ما روزی (چه مادی، چه معنوی) مقدر کرده و به ما می‌رساند. به رزاقیت خدا اعتماد داشته باشیم. یک معنای اصرار در درخواست این است که آن عطاکننده از نیاز ما غافل است. لذا مطلع کردن خدا از نیازمان خلاف ادب است! نخواهیم با طرح خواسته به خدا یاد بدهیم که چه چیزی به مصلحت ماست! خداوند می‌فرماید:
                       «لا تعلّمونی ما یصلحون، انا اعلم بمصالحکم»
           (مرا به آنچه صلاح شما در آن است خبر ندهید، من مصالح شما را بهتر می‌دانم).


اگر هم باور داریم که خدا به نیازهای ما آگاه است، اما در عین حال آنچه به مصلحتمان است را نمی‌دهد، این هم خلاف ادب است. خدا غنی و کریم و جواد است. پس مگر ممکن است مخلوقی را بیافریند، نیازی در او قرار دهد، و به آن واقف باشد و آنچه نیازش را برطرف می‌کند داشته باشد و ندهد؟!! در حدیث قدسی است که

                                     «و لا ابخل علیکم»
مگر خدا بخیل است؟!
پس اگر به این نیت هم درخواست کنیم، این خلاف ادب عبودیت است. پس تا می‌توانیم جلوی درخواست خودمان را بگیریم.  .........

بخشی از سخنرانی استاد طیب در وبلاگ ادب بندگی




  09:30 ق.ظ  یکشنبه 20 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
گناه را ترک کن.مستحبات پیشکش!

قال حسن بن علی العسکری (ع) :


اَوْرَعُ النَّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ، اَعْبَدُ النَّاسِ مَنْ اَقَامَ عَلَى الْفَرَائِضِ،

اَزْهَدُ النَّاسِ مَنْ تَرَکَ الْحَرَامَ، اَشَدُّ النَّاسِ اجْتِهَاداً مَنْ تَرَکَ الذُّنُوبَ.

با ورع ترین مردم کسی است که وقتی به یک عمل و کاری رسید که نمی داند حرام است یا حلال،آن کار را انجام ندهد.عابدترین مردم کسی است که واجباتش را انجام بدهد. واجباتش را اقامه کند..زاهدترین مردم کسی است که مرتکب حرام نشود.سخت‏کوش‏ترین مردم از نظر کوشش کردن نسبت به اطاعات الهی و عبادات الهی ،آن کسی است که مقید باشد، گناه نکند.

گناه را ترک کن، تمام مستحبات پیش‏کش، با مستحبات کاری نداشته باش، مکروهات خیلی مهم نیست. اصلاً این حرفها تا زمانی که تو آلوده به گناه هستی، مطرح نیست.

از اول تا آخر روایت این در می آید:کسی که مقید باشد به واجباتش عمل کرده و محرمات را ترک کند، با ورع ترین، عابدترین، زاهدترین و باکوشش ترین مردم در راه اطاعت الهی است.

"حضرت آیت الله مجتبی تهرانی"





  09:25 ق.ظ  یکشنبه 20 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
ایها العـــزیز....

 یک :

[ برای سالک هیچ منزلگاهی مخوف تر از آنجا نیست که بایستد و بگوید «کسی شدم». درست در همان لحظه که می پنداریم اوضاع خوب است، در معرض بدترین خطریم و آنجا که می پنداریم نجات یافتیم به هلاک نزدیکتریم.

 اگر مرد سفر باشد نیاز به آن کوله خیالی و دشت خیالی و خلوت اوهامی ندارد. آنکه در میان هزار هیاهو ، خلوت دارد به جایی رسیده. پس باید به فکر توشه سفری معنوی بود تا انسان را از بطن همین مشاجره‌ها به حیات رساند. شاید هم ریشه بودن «شجر» و «مشاجره» در همین است که میوه را باید از میان همین آشفتگی شاخه‌ها چید و مردمان در همین آوردگاه مشاجره است که یا شجره طیبه می شوند و یا شجره خبیثه.

.....  ] 

دو :
 
[ تعریف میکرد :

"چند وقتی بود فکرم مشغول بود برای نمازم . همینجوری که وایساده بودم درِ مغازه

شاگردم گفت: چتونه؟ گفتم:نگران نمازمم. چرا وقتی قامت میبندم فکرم اینقدر نامتمرکزه و حواسم پرت!

شاگردم گفت: نماز مث نوره. یه نور عظیم. دیدین وقتی بی هوا نور بخوره به چشمتون ، بی اختیار

چشمتون رو میبندین و سرتون رو برمیگردونین؟

نمازم واسه روح آدم مث نوره.

میگفت: آروم شدم. و جواب بیربطی که اون آخوند مشهور شهر بهم داده بود در همین رابطه به کلی

یادم رفت!"

من دارم فکر میکنم به این تفکر لطیف در مورد نماز! و اینکه اون شاگرده چه معرفت نابی داره!و اینکه

اون اوستاهه چه دل مشغولیای قشنگ و خوبی داره.

این تشبیه ، خیلی زیباست. خیلی قشنگه . خیلی درست و کامله. وقتی یه لحظه منفک بشی از نور،

اون نور بازم چشمت رو میزنه . واسه اینکه توی نماز حواست پرت نشه ، باید به صورت مادام و ممتد

روحت در اختیار نور باشه ، در اختیار نماز باشه ، باید چشم روحت عادت کنه به نور نماز.

و بعضی آدمای اطراف ما که شاید به نظرمون خیلی ساده هستند چقدر غبطه برانگیز و زیبا ، با معرفت

و آدمند. ] 

   یا من ارجوه ...  

وا کن دری به روی گدا ایها العزیز 




  09:05 ق.ظ  سه شنبه 15 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
ای فراتر از عشق زمین
        
 
 ای فراتر از عشق زمین!
   
 
 
ای فاطمه! نام این مولود را علی بگذار، که خدای علی اعلی می فرماید: من او را از نام خود جدا کردم و به ادب خود ادب آموختم و بر مشکلات علم خویش او را واقف ساختم.
کعبه، در هلهله فرشتگان، برای میلاد عشق لحظه شماری می کرد؛ میلاد علی مظهر تمام عشق و صفا و تفسیر بلند عدالت و شجاعت.

مولا! ولادت تو، آفتابی ترین روز تاریخ بود که روشنایی روز را خجل کرد.

حجرالاسود، بر دستهای تو بوسه زد و مسجد الحرام، تو را در آغوش گرفت.

صفا و مروه به نظاره ات نشستند، تا اینکه همانند آفتاب، از درون کعبه سر زدی.  آن گاه، لبخند بر لبان عدالت نقش بست.

ای نبأ عظیم و ای صراط مستقیم و ای لبریز از شجاعت و سخاوت! ذوالفقارت، برترین و گویاترین حدیث مردانگی است.


ادامه مطلب


  09:22 ق.ظ  پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
مردی که مهمات خدا بود!

گمانش افتاده بود لیاقت ندارد. می‌گفت:

«یا اسمع السامعین! صدای منو می‌شنوی و جواب نمی‌دی! منو زیر تیغ بی‌اعتنایی‌ات نمیران. اگر پس فردا جنگ تموم شد، من...»

 

تازه به جبهه آمده بود و عقیده داشت هیچ چیزی جز شوق شهادت او را نمی‌توانست به جبهه بکشد.
استعداد خاصی در تیراندازی و گرفتن گرا داشت. معمولاً از گروه جدا می‌شد و به نقاط ویژه‌ای برای گرفتن و مخابره گرای دشمن می‌رفت. هر کس از کار او تعریف می‌کرد، می‌گفت:
«من بی‌لیاقت گرای دشمنو می‌گیرم، اما شما گرای شهادت رو.»
 
یک روز پشت خاکریز، زیر رگبار پی در پی دشمن، در حالی که از ترس، چهره‌اش خیس عرق بود، به یکی از بچه‌ها گفته بود: «عن‌قریب که همه‌مون شهید بشیم.» و او جواب داده بود:
«شهادت بسته به امر حق و لیاقت بنده است، نه آتش و رگبار دشمن. اگر رفتی پشت تریبون زندگی و شهادت دادی که من بندة خدا هستم، آن‌وقت پشت خاکریز هم که نباشی، شهد شهادت را می‌تونی تجربه کنی. در ثانی، بعضی‌ها تانک خدا هستن، مهمات خدا و نمایندة خدا هستن. خدا نمی‌خواد به این زودی از کار بیفتن و عزل بشن.»
 
 
روزهای سخت جنگ می‌گذشت. رفقایش یکی یکی شهید شده بودند. پنج سال جبهه را تجربه کرده بود، اما هنوز وقت اجابت دعایش نرسیده بود: «شهادت!»
 
گمانش افتاده بود لیاقت ندارد. می‌گفت: «یا اسمع السامعین! صدای منو می‌شنوی و جواب نمی‌دی! منو زیر تیغ بی‌اعتنایی‌ات نمیران. اگر پس فردا جنگ تموم شد، من...»
 
جنگ در 27 مرداد 1367 با آتش‌بس متوقف شد و بدن او با همة آن جانفشانی‌ها، حتی کوچک‌ترین زخمی برنداشت. او به صحنة زندگی معمولی‌اش بازگشت و توی شهر، یک بنگاه مسکن دست و پا کرد و مشغول معامله خانه شد. بعضی وقت‌ها با خودش فکر می‌کرد:
 
 «کاش خانه‌های ما با همه آرامش و راحتی‌شان ذره‌ای بوی سنگر می‌داد. این مردم گاهی وقت‌ها برای خرید خونه چه کارها که نمی‌کنند. نمی‌دونن که تو دنیا مسافرن.»
 
اما کم‌کم سیل روزمرگی و بوی مادیات او را هم از هوای جبهه‌ها جدا کرد. دیگر دشمن نبود، جنگ نبود، خمپاره نبود که شهادت را به یاد او بیاورد. نمازهایی که با شور و شعف می‌خواند، حالا بعضی وقت‌ها قضا می‌شد. به شدت فکر مادیات بود.
 
 
 
چند سالی می‌شد که قرآن و دعای کمیل و زیارت عاشورا، او را یاد آن شوق شهادت نینداخته بود؛ تا اینکه یک زوج جوان به بنگاهش آمدند... سند خانه‌ای را که از او خریده بودند با عصبانیت به او دادند و مرد جوان گفت:
«این سند جعلی‌یه. با شناختی که بنده از شما دارم مطمئنم خودتون هم از این موضوع بی‌خبر بودین. اگه ما آمدیم اینجا به خاطر معرفی پدرم بود. همین چند روز پیش تو سفر کربلا شهید شد. اسم شما توی وصیت‌نامه‌اش هم هست. نوشته سلامشو بهت برسونیم.»
 
او که صورتش خیس عرق شده بود، وصیت‌نامه را گرفت و نگاه کرد:
 
 
«پسرم! قباله و سند وجود ما دست خداست. اگه با مُهر گناه جعلش کردی، تعجب نکن که یه تیکه جهنمو بهت بدهند. پسرم! کسی لیاقت شهید شدن داره که پشت تریبون زندگی رودرروی خدا بتونه با عملش شهادت بده که من بندة توأم، نه فقط پشت تریبون جنگ... پسرم! شهادت را در عرصة بزرگ زندگی در پیشگاه خدا پیدا کن، نه در عرصة جنگ و دامن دشمن... سلام مرا به همسنگرم (...) برسونید و بگید بارها برای رسیدنش به آرزوی بزرگش دعایش کردم.»
 
 
حرف‌های خودش بود. حرف‌هایی که مثل الهامات غیبی در راز و نیازهای جبهه آموخته بود. عرق شرمندگی از صورتش می‌چکید. گفت:
 
«راستی راستی که نباید گرد و غبار فراموشی را فراموش کرد. خمپارة نسیان، از سلاح‌های شیطونه.»
 
و آنگاه به خاطر می‌آورد که در ایام جنگ چطور با زیارت عاشورا، دعای توسل و کمیل و نماز شب، به چاشنی وجودش ضربه می‌زد تا بی‌کار نماند و وجودش را وقف خدا نگاه دارد. از آن جوان معذرت‌خواهی کرد و کارش را درست کرد و حلالیت طلبید. سر ظهر بود. صدای اذان به گوش می‌رسید. این بار فراموش کرد درِ بنگاه معاملاتی‌اش را قفل کند.
 
چند روزی بود که با کاروان راهی کربلا شده بود و همسایه‌ها می‌دیدند که حجله‌ای بر در مغازة او نصب شده است...
 
----------------------------------------
 
  *  مردی که مهمات خدا بود به روایت : اهل ولاء
 
 
                                                                                                                  خمپارة نسیان، از سلاح‌های شیطونه
                                                                                                                     یادمون میره که تو این دنیا مسافریم

  09:17 ق.ظ  پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
ماهی ها اما...تشنه ی آب نیستند محتاج محض آبند!
یک پُست ناب از وبلاگ  بحر آتشین   با عنوان  : "هر که جز ماهی ز آبش سیر شد ...!"

تشنه كه نباشی قدرتِ دركِ ارزش و قیمتِ آب را نداری

آب،‌نیاز ِ‌تو نیست تا زمانی كه احساس تشنگی نمی كنی!


تشنه كه می شوی همان آبِ بی ارزش می شود نیاز ِ‌تو...می شود مایه ی حیات تو...


حاضری همه ی زندگی ات را بدهی تا جرعه ای بنوشی!

اما تشنگی نهایت دارد ،‌ آب به قدر ِ نیازت می نوشی و به محضِ سیراب شدن:

باز محبت و توجهت به آب محو می شود و همان محبوبِ لحظاتی قبل اینك دیگر به چشمت نمی آید!

سیراب كه می شوی حتی جرعه ی اضافه ای از آب ،‌می شود مایه ی عذابت،

حالت را بد می كند و اگر بیشتر و بیشتر بنوشی به انزجار از همان نیازمندیِ لحظاتِ قبلت می رسی!!

ماهی ها اما...تشنه ی آب نیستند محتاج ِ محض ِ آبند!! یك احتیاج ذاتی و همیشگی و زوال ناپذیر...

ماهی تشنه ی آب نیست كه با رفع عطش ، محبوبش بشود مایه ی عذابش!

ماهی محتاج ِ آب است!...و آب ،‌ مایه ی حیات ماهی...بی بروبرگرد و بی قید و شرط!


آب كه نباشد حتی برای لحظه ای...ماهی آن قدر بالا و پایین می پرد تا از دوری محبوب جان می دهد

هیچ ماهی ای در هیچ كجای دنیا یافت نمی شود كه حتی لحظه ای بدونِ‌ حضور آب تابِ‌ زندگی بیاورد!

اما همین ماهی با همه ی عشقی كه به معشوقش دارد تا از آن جدایش نكنی متوجه عاشقی اش نمی شود!






عشق ، احتیاجِ محض است، یك احتیاجِ ذاتی و همیشگی و زوال ناپذیر...

عشق ،
آگاهی می طلبد تا مایه ی حیات همیشگی ات باشد...

....................................................................................................................................
 
او نوشت: از بزرگ نشدنش شرم می كند آقا...قبول!

 اما كودك هم كه نباشد باز  نیازمندِ‌ حضانتِ همیشگیِ شماست...



  09:01 ق.ظ  پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور 
  کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن  
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن  
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت 
  دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب 
  باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور


ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
   چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم 
  سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید 
  هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور


حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب  
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار  
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور


 عزیزی می گفت :


خدا با مشكلات مومن رو می خواد بزرگ كنه
اونقدر بزرگ كه مشكلات در برابر مومن بشكنند
خوار بشن
و حل بشند و از بین برند
اساس این راه بزرگ شدن و رشد كردنه




  07:06 ب.ظ  جمعه 4 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
خدایا!مرا ببین!


                  

لیلة الرغائب آمد تا دل‌های مجذوب را از لابلای همه دلمشغولی‌ها و هیاهوی دنیا به میهمانی خدا ببرد.

شبی که خودخواهی در امواج بلند خداگرایی محو می‌شود،
دستهایت را به سوی آسمان بلند کن و آرزوهایت را یکجا رها کن.  +   

   

                                                                                                
                                                                                عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِکَ، فَلْیَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِکَ


 - آقای من ...  

 

اینم از روزی امشبمون ( بعد از افتادن تابلوی اسمم و شنیدن صدای آن ...) که گفتند :


خدا خواسته منیت هاتون سقوط كنه در این لیلة الرغائیب

افتادگی آموز اگر طالب فیضی

اگه افتاده نباشیم
می ندازنمون

نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان افتادنی است

 ابله آن كس كه بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شكست

 خدا مارو از شر خودمون حفظ كنه 

الهـــی آمیـــــن




  07:02 ب.ظ  جمعه 4 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi
گر می روی بی حاصلی....
... ما دچار سوء تفاهم بزرگی هستیم که معنای زندگی را در ذهنمان منقلب می کند و راه  و چاه را وارونه نشانمان می دهد. از جمله آنکه می پنداریم، آنکه در نعمت غرق است، دردانه خداست و در مقابل آنکه بلا به بلا و درد به درد طی می کند، حتماً غوطه ور در قهر رب العالمین است. ...

 

...  گویی راه رسیدن به تمام قله های عالم، از ظاهر تا باطن، از ماده تا معنا، همین است. باید آنقدر آهسته پیمود که رشته پیوستگی نگسلد.

 

  "خواسته هایت را از خدا دقیق بخواه،با تمامی ویژگی ها!"

 

  "او" نوشت:

 برای معتدل شدن و واصل گشتن طول و عرض و مقدار عمر مطرح نیست!
عمق عمر و كیفیت زندگی هائی كه كرده ایم و پشت سر گذاشته ایم مهمتر است!

همین كه آدمی همه تلاشش را بكند كه در همین لحظه بهترین و با كیفیت ترین آدمی كه می تواند باشد، كافی است!!! این همان یك قدمی است كه سهم ماست، باقی قدم هایش با خود حضرت مهربانش است...
اگر آنچه از استعداد و توانائی داریم بدون حب و بغض! و با زیر پا گذاشتن هوای نفس و خواستن ها و نخواستن های نفسانی، در طبق اخلاص بگذاریم... بقیه اش را خودش تكفل می كند!


دست آدم را می گیرد و نمی برد!كه پرواز می دهد....
كه این رفتن ها تنها نمایش اراده و شدت طلب است!
راه آسمان را كه نمی شود به پای خاكی طی كرد!!!
باید حال و بال آسمانی را خودش همراه آدمی كند كه:

گر می روی بی حاصلی
گر می برندت واصلی




  02:24 ب.ظ  سه شنبه 1 اردیبهشت 1394  Maryam Azadi